لحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابالحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره

عشق بابا + عشق مامان = نی نی کپله

محرم 1394

فرشته کوچولوی من

                                  شیطون مامان این پیامو با صد هزار جور دردسر              وسط عروسی برات نوشتم که فقط ببینی با لباس چینی عروست نانازیت نقل جشن شدی                                                مامانم با تو اون وسط قر میده....... ...
16 شهريور 1392

بهار،مسافر کوچولو مامانی و بابایی

سلام عشق مامان الان دورم پر از وسایل سفره..لباس عروست....چمدونمون....کت شلوار بابایی..کوله پشتی صورتیت مامانی همه و همه با هم داریم میریم شمال برای عروسی عمو علی وقتی  انشالله بزرگ شدی تو فیلم عمو علی بت نشون میدم چقدر کوچولو بودی و با منو بابایی رقصیدی مامانی جان ببین تو لباس عروست مثل فرشته ها شدی..  مامانی این اولین مسافرتت بیرون از تهرانه..خیلی استرس دارم که نکنه خدایی نکرده اذیت شی...                                        ...
15 شهريور 1392

شیرینی موشی

امروز عمه جونم اومد خونمون من خیلی ناراحت بودم چون لثه  هام درد میکرد باباجونم گفت ببریمش دکتر اما من فقط نق میزدم رفتیم اقای دکتر گفت نه هنوز زود ولی داره شروع میشه بازم عمه اومد خونمون برام شیرینی موشی اورده بود اما من لالا کرده بودم بعدا مامانی بهم گفت از اون شیزینی های خوشمزه به من داد البته یواشکی ازم عکس گرفته بود ...
13 مرداد 1392

امدن زن عمو برای اولین بار به خونه ما

سلام گلی امروز بعد از ظهر مهمون داریم یک عالمه کار دارم تو برای خودت یک کنار بازی میکنی منم به کارام میرسم دارم غذا درست میکنم همش منو نگاه میکنی و منم یک سوسیس بزرگ انداختم گردنت تو حسابی خوحال شدی جیگر طلا بابا اوم اسفند حاضر کرد ماهم تفنگ حبابی رو بردیم و حسابی کل کشیدیم اخه عروس اومده بود خونمون عمه اومده بود کلی باهات بازی کردن اخرم خسته شدی لالا کردی اینجوری ...
9 تير 1392

امام زاده صالح

سلام جیگر طلا امروز صبح نیمه شعبان وبابایی من تصمیم گرفتیم تورو ببریم امام زاده صالح یک بار وقتی چهار ماه ه بودی و تو دل مامان اندازه یک تمشک کوچولو بودی بردمت الانم که میخوایم ببریمت 4 ماهه شدی وقتی داشتیم برگشتیم تو اینطوری ناز خوابیده بودی گل قشنگم ...
3 تير 1392